داستان عسل خونه یا داستان عسل های پدر و مادرم

من محمد علیزاده (یا همون آقای آزمایش) هستم و می خوام داستان عسل های پدر و مادرم رو براتون تعریف کنم. می خوام براتون بگم والدینم کجا زندگی می کنند و چی شد که مشغول کار تولید عسل شدند.

پدرم (آقای صاحبعلی علیزاده) یک جانباز شیمیاییه و سالهای زیادی تحت درمان بود. اما سال 84 به شدت بیمار شد تا جایی که هر ماه سه بار برای شیمی درمانی باید به بیمارستان خاتم الانبیاء تهران مراجعه می کردیم و طی سه سال شیمی درمانی مداوم و چند عمل جراحی هر روز بدنش ضعیف تر می شد و تا جایی که بینایی یکی از چشم هاش رو از دست داد.

طی درمان در بیمارستان خاتم الانبیاء تهران، پدرم با دکتر عدنان خسروی (فوق تخصص خون و انکولوژی) آشنا میشه و براش تعریف می کنه که در یکی از روستاهای کوهستان های ارسباران به دنیا اومده و در دوران جوانی (قبل از انقلاب) برای کار اومده قم و همونجا ازدواج کرده و موندگار شده.

دکتر خسروی که این منطقه رو خیلی خوب می شناخته به پدرم پیشنهاد می ده که برای درمان بیماریش به روستای پدریش برگرده و بهش میگه که من تضمین می کنم که اگر برگردی و یک سال تو طبیعت بکر ارسباران زندگی کنی دیگه احتیاج به هیچ شیمی درمانی ای نداری…

پدرم هم هبه عنوان آخرین امید به حرف دکتر خسروی گوش کرد و خونه قم رو اجاره داد و فقط با حداقل وسایل زندگی که همه اش تو یه وانت جا می شد رفت به روستای پدریش و خونه پدرش رو که تقریبا دیگه خرابه شده بود مشغول زندگی شد و کم کم خونه رو هم از نو ساخت.

اتفاقی که افتاد واقعا جادوی طبیعت رو به همه مون ثابت کرد، پدرم که در ماه سه بار شیمی درمانی میشد بعد از اینکه زندگی تو این روستا رو شروع کرد بعد از دو ماه نیاز به شیمی درمانی پیدا کرد که پیشرفت واقعا چشم گیری بود! بعد از اون دفعه بعد حدودا 5 ماه بعد بود و دفعه بعد بیشتر از یک سال و الان حدود 5 ساله که اصلا دیگه شیمی درمانی نشده!

ادامه داستان به زودی..